اصول گشتالت : 

تماس با ما

فید خبر خوان

نقشه سایت

در این سایت پروژه ها ، آبجکت ها و پلاگین ها همچنین آموزش ترفند های اسکچاپ و تریدی مکس ارائه میشود

http://kia-ir.ir

اگر به یک وب سایت یا فروشگاه رایگان با فضای نامحدود و امکانات فراوان نیاز دارید بی درنگ دکمه زیر را کلیک نمایید.

ایجاد وب سایت یا
فروشگاه حرفه ای رایگان

دسته بندی سایت

پر فروش ترین های فورکیا


    پر بازدید ترین های فورکیا

    برچسب های مهم

    آمار بازدید سایت

    پیوند ها

    نظرسنجی سایت

    شما تمایل دارید کدام دسته از فایل ها برای دانلود قرار گیرد

    آمار بازدید

    • بازدید امروز : 210
    • بازدید دیروز : 226
    • بازدید کل : 1557372

    اصول گشتالت :


    اصول گشتالت
    - از گياهان محلي استفاده کرده تا نگهداري از آنان آسان باشد. - از جعبه ي گل (2) در محل پنجره ها و گلدان، در محل ورودي استفاده شود. کنج (3) زماني که دو بدنه به يکديگر با زاويه اي برخورد مي کنند، کنج به وجود مي آيد. نماي بدنه در کنج بايد بتواند نماي موجود در دو جبهه ي مختلف را به يکديگر مرتبط ساخته، و فضاي شهري مجاور خود را به خوبي تعريف نمايد. انواع طراحي کنج عبارت است از: 1) افزايش ارتفاع نما در کنج ها جهت مشخص کردن گره 2) عقب نشيني و افزايش ارتفاع نما جهت رسمي نمودن فضا 3) تبديل کنج به پخ 4) پيش آمدگي کنج ها 5) حذف قرينه سازي، جهت تأکيد بر روي مسيري خاص اصول و قواع طراحي و ترکيب بندي نما

    نماي تدوام يافته ساختمان حتي اگر از يک الگو تبعيت نمايد، هنوز به صورت مشکلي در بدنه ي شهري باقي مي ماند. زيرا مقياس مفيدي براي ادراک فضا در اختيار بيننده قرار نمي دهد. [9] (شکل 7) نماها و بالأخص چيدمان آن ها در کنار يکديگر در چهار سطح پايه (Base or Ground Level)، بدنه (Body)، بالا (Top) و تاج (Cornice)، بايد مورد توجه قرار گيرند. به کارگيري اين استراتژي طراحي نه تنها فاسادهاي موجود در جداره ي فضاي شهري را به هم مرتبط مي سازد بلکه موجب درک بهتر فضا و مقياس از ديد عابر پياده شده و فضا تعريف بهتري مي يابد. دو قسمت بالا و تاج به صورت مشترک به عنوان سطح آسمان (Sky level)، جايي است که ساختمان هويت منحصر به فرد خود را پيدا مي کند. (شکل 8) هر اثر هنري از دو قسمت کلي عناصر طراحي و اصول طراحي (4) تشکيل مي شود. عناصر طراحي به اجزاي تشکيل دهنده ي اثر (کل) گفته مي شود در حالي که اصول، قوانين طراحي هر اثر مي باشند. به عبارتي ديگر، اصول قوانيني هستند که بايد از آن پيروي نمود در حالي که عناصر، اجزايي هستند که به شما اجازه ي تکميل قوانين را مي دهند. تا به امروز اصول گوناگوني در جاي جاي دنيا و توسط طراحان مختلف جهت شناخت و ارزيابي آثار معماري، در راستاي کيفياتي همچون زيبايي، مورد استفاده قرار گرفته است. ويترويوس (5) سرچشمه و پدر تئوري معماري، معتقد بود که " ........ معماري وابسته به نظم، آرايش (جانمايي)، تقارن، هماهنگي و ويژگي هاي کالبدي و اقتصادي مي باشد ........ ". از زماني که ويترويوس اين کلمات را نوشت، زبان ترکيب بندي بيش تر، در چندين زمينه ي مربوط به توصيف کيفيتي اثر، دست خوش تغييرات شده است. ولي آنچه که مشخص و بديع به نظر مي رسد اشتراک چندي از اين اصول ميان معماران و صاحب نظر است.

    نظم (Order)

    نظم به عنوان اولين اصل مطرح شده از سوي ويترويوس، به نظر مي رسد که داراي وجهه ي جهاني مي باشد. معماران کمي ديده مي شوند که به دنبال ايجاد بي نظمي و اغتشاش عمدي در اثر خود باشند. تعاريف گوناگوني در مورد نظم ارائه گرديده است به عنوان مثال: ويترويوس معتقد است: " ........ اندازه ي نسبت داده شده به اجزاي يک کل به صورت مجزا، و آرايش متقارن اجزا در تناسب کل اثر. در واقع جانمايي اجزا بر حسب اندازه آن ها. و منظور من از اين، انتخاب طرح از ميان اجزا و ايجاد يک کل مرتبط با هم مي باشد. " آلبرتي معتقد است: "........ هر چيز بايد به اندازه ي شخصي تقليل يابد تا کليه ي قسمت ها با يکديگر مرتبط گردد، راست يا چپ، قسمت هاي پايين با بالا، و هيچ چيزي در اين ميان مداخله نکند که موجب کاهش و کمرنگ نمودن نظم با مصالح گردد، و همه چيز به زواياي دقيق و خطوط مشابه نزديک مي گردد." نظم در واقع شکل و تطابق با هم خواني کل است نسبت به چند جزء و باز هم خواني اين اجزاء نسبت به کل. در تعاريف متعددي که از زيبايي مطرح گرديده به خوبي نقش نظم و قانون در آن ديده مي شود. پالاديو (6) در تعريف خود از زيبايي مي نويسد: " .... فرم و يا تشابه يک کل، با توجه به ارتباط اجزاي مختلف با يکديگر و همچنين ارتباط اجزا با کل؛ تا اين که ترکيب به صورت يک کل مرتبط و يک بدنه ي کامل به نظر آيد. ترکيبي که در آن هر جزء متناسب و موافق جزء ديگر بوده و همگي جهت ايجاد آنچه در ذهن داشتيد (ايده طرح) لازم باشد." جدول 1: هفت اصل کليدي طراحي شهري برگرفته از کتاب Urban Design Compendium وحدت (Unity)

    نقش و وظيفه ي طراحي به دست آوردن نوعي نظم از ميان بي نظمي است. هر تفکري در هر زمينه اي بايد کامل باشد، نمي تواند از عناصري که هيچ ارتباطي با يکديگر ندارند تشکيل شود. روشن ترين ايده ي وحدت در کارهاي دوره ي رنسانس به چشم مي خورد. آلبرتي مي گويد: ".... من زيبايي را اين گونه تعريف مي کنم، و آن داشتن يا وجود هارموني ميان کليه ي عناصر در هر موضوعي که پديدار شود، و با يکديگر با چنان تناسب و ارتباطي ادغام شود که نتوان به آن چيزي اضافه نمود، تغيير داد و يا حذف کرد." همان طور که به دست آوردن يک جمله ي معني دار تنها با قرار دادن کلمات در کنار يکديگر، بدون استفاده از قوانين گرامر و ترکيب، دور از ذهن به نظر مي رسد، در معماري و طراحي شهري نيز اجزاي يک اثر در کنار يکديگر جهت بيان يک ايده يا موضوع بصري خاص چيدمان مي گردند. معمار از تناسب و توازن جهت رسيدن به نظم و وحدت در اثر خود استفاده مي کند. براي رسيدن به وحدت در طرح، وجود بايد بر طرح مسلط گشته و کل آن را تحت تأثير قرار دهد. در بدنه هاي شهري، وحدت مي تواند توسط تکرار روزنه هاي واقع بر روي تک تک نماها، تکرار يک مصالح خاص، هماهنگي تاج بام ها و ده ها مورد ديگر به دست آيد. آرايش، نظم، ترتيب و تناسب روزنه ها در بدنه از مهم ترين عوامل رسيدن به وحدت به شمار مي روند. جا دادن و ترتيب روزنه ها در نما مي تواند به تقويت و يا کاهش وحدت بيانجامد. براي دستيابي به آرامش بصري در نما، روزنه ها بايد به صورتي در بدنه ي نما ترتيب يابند که چشم به راحتي و آساني از يک عنصر در نما به عنصر ديگر حرکت نمايد. برنم، انديشه ي خود در مورد وحدت را در غالب عبارات زير بيان مي دارد: " دو گونه زيبايي معمارانه وجود دارد، نوع اول مربوط به ساختمان منفرد است و نوع دوم زيبايي برآمده از آرايش منظم و مناسب تعدادي ساختمان است. رابطه ي ميان تمام ساختمان ها از هر چيزي مهم تر است." [6] نظريه ي گشتالت (7)

    گشتالت کلمه اي آلماني است به معناي فرم و يا به شکل و در نظريه گشتالت، معناي آرايش فضايي و يا کل متحد به خود مي گيرد. اين نظريه به ما مي آموزاند که آنچه از يک جسم به صورت کل درک مي شود با آنچه از مجموع تک تک اجزاي آن درک مي شود متفاوت است و به هم مرتبط نمي باشد. [12] (شکل 9) شش قانون توسط نظريه پردازان گشتالت معرفي گرديد. (شکل 10) 1- قانون هم جواري (Proximity): عناصر به هم نزديک به صورت جسمي منسجم و يکپارچه دريافت مي گردند. 2- قانون تشابه (Similarity): عناصر شبيه به هم، به صورت يک شکل واحد درک مي شوند. 3- قانون امتداد (Good Continuation): انسان ها معمولاً جهتي را که توسط اشکال القا مي شوند دنبال مي کنند. 4- قانون شکل خوب (Pregnanz): يک شکل ترکيبي به صورت بهترين شکل ممکن (ساده ترين شکل نزديک به آن) تجزيه و درک مي شود. بهترين در اين جا يعني متقارن، ساده و اصلي. 5- قانون شکل و زمينه (Figure/Ground): شکل از زمينه ي خود جدا شده و به صورت مجزا درک مي گردد. 6- قانون تکميل (Clouser): انسان ها به وسيله ي تکميل فضاهاي باز و ايجاد فرم اصلي در ذهن خود، شکل مربوطه را درک مي کنند. قوانين گشتالت نه تنها در مورد تک نما مورد استفاده قرار گرفته و ايجاد وحدت مي نمايد بلکه استفاده از اين قوانين در بدنه هاي شهري نيز سبب ايجاد هماهنگي بين نماها شده و در نتيجه بدنه ي شهري به صورت هماهنگ و متحد درک مي گردد. دوگانگي (Duality) با توجه به اين که رسيدن به وحدت در ترکيب، هدف اصلي هر طراح به شمار مي رود لذا بايد از تقسيم طرح (کمپوزيسيون) به دو قسمت پرهيز نمود. به همين دليل توصيه مي شود که فرم هايي که به راحتي به دو قسمت تقسيم مي گردند را با دقت بيش تري در طرح استفاده نماييد. در چيدمان روزنه هاي نما توصيه مي شود براي حفظ وحدت، پنجره ها را در گروه هاي فرد ترکيب نماييد. تناسب (Proportion)

    راهکار رسيدن به نظم و وحدت استفاده از تناسب مي باشد. تناسب هر جزء از طرح، تحت تأثير زمينه اي است که در آن واقع شده است. براي مثال، يک در، روي زمينه اي که بر آن نصب شده ديده مي شود و آن زمينه در برابر زمينه اي بزرگ تر به نام نما و نما نيز بر روي زمينه ي بزرگ تري به نام بدنه ي شهري ديده و سنجيده مي شود. [19] تناسب به هر دو عامل اندازه و تعادل مرتبط بوده و از لحاظ بصري به ارتباط صحيح يک قسمت به قسمتي ديگر و يا کل مجموعه اشاره مي کند. معماران رونسانس بر اين اعتقاد بودند که معماري همان رياضي است که به واحدهاي فضايي ترجمه گرديده است.[19] بيش تر استانداردهاي قابل قبول که امروزه از آن استفاده مي شود برگرفته از سيستم تناسبات يونانيان مي باشد. همان طوري که بدن انسان بر مقياس تأثيرگذار بود رياضي نيز بر تناسب تأثير گذاشت. فيثاغورث (8) موفق به کشف اين مطلب شد که سيستم موسيقي يونانيان را مي توان توسط تصاعد هندسي بيان نمود. بعد از او افلاطون (9) از اين تئوري جهت تعريف زيبايي در تناسبات استفاده نمود. امروزه مستطيل هايي که از تناسب 2:3، 3:5 و يا 5:8 استفاده مي کنند را بسيار خوشايند و خوش فرم مي نامند. پالاديو (10)، که امروزه بيش تر براي طرح پنجره هاي پالاديان (11) او را مي شناسند – در سال 1570 چهار کتاب (12) در زمينه ي معماري به تأليف رسانيد و در آن تناسبات زيباي يک اتاق را به صورت، 2:3، 3:5 و 1:2 عنوان نمود. در طراحي نما، استفاده از سيستم تناسبات، به پديد آوردن ارتباط بصري بين کليه ي اجزاي نماي ساختمان کمک کرده و بدين وسيله حس هارموني و نظم به دست مي آيد (شکل 11). با وجود اين که مصالح، و سبک خانه ها متغير مي باشند تناسب صحيح فاقد زمان و مکان خاص مي باشد.

    " بنابراين هيچ ساختماني را نمي توان گفت که خوب طراحي شده، زماني که فاقد تناسب و تقارن است. در واقعيت آن ها همان مقدار در زيبايي ساختمان ضروري مي باشند که در تشکيل اندام متناسب انسان ضروري اند....." [19] (13) بدن متناسب انسان به چشم آدمي بسيار خوشايند و دلپذير مي باشد. به همين صورت معماري که با دقت از تناسبات انساني استفاده مي کند از لحاظ حسي، دلپذير و خوشايند به نظر خواهد رسيد. جواب اين موضوع در تناسباتي است که هزاران سال پيش با استفاده از اندام انسان به عنوان مدل، به دست آمده است. مقياس (Scale)

    در معماري، مقياس به اندازه ي چيزي در قياس با يک مرجع استاندارد و يا چگونگي درک ما از اندازه ي چيزي نسبت به چيز ديگر اطلاق مي گردد. تفاوت مقياس و تناسبات در اين است که تناسبات مربوط به مقايسه ي يک جزء با جزء ديگر يا با کل اثر مي باشد در حالي که مقياس مربوط به مقايسه ي يک سري از اندازه ها با يک سري اندازه ي ديگر، خارج از طرح، مي باشد. يکي از روش هاي اندازه گيري مقياس استفاده از بدن انسان مي باشد. انسان به عنوان اصلي ترين ابزار اندازه گيري، ساليان سال مورد استفاده قرار گرفته است. معمولاً از " مرد ويترووين (14)"، اثر برجسته ليوناردو داوينچي براي نشان دادن اين موضوع استفاده مي شود. در گذشته چنين اعتقادي وجود داشت که اگر خدا انسان را به عنوان اشرف مخلوقاتش آفريد پس مي توان از بدن انسان در راستاي رسيدن به هارموني، به عنوان اندازه ي مرجع در قياس تطبيقي، استفاده نمود. يک سقف 8 فوت (2/5 متر) فضاي خانه را گرم و نرم و خودماني مي کند در حالي که سقف بلند کليساي کاتيدرال (cathedral) چشمان را به بالا کشانده و فضايي محترم به وجود مي آورد. مقياس هر چيز نسبت به ما، نحوه ي درک ما از اندازه ي آن را، تحت تأثير قرار مي دهد. به همين دليل در معماري استفاده و نشان دادن مقياس انساني (15) بسيار حائز اهميت مي باشد. نماي ساختمان ها براي حفظ مقياس انساني فضا و کمک به درک بهتر محيط توسط عابر، بهتر است در ارتفاعي مناسب، فضا را شکسته و ملموس نمايند. اين قسمت از نما همان قسمت پايه ي ساختمان ناميده مي شود (شکل 8) عموم بر اين باورند که ساختمان هاي حجيم بهتر است جهت حفظ مقياس انساني و مقياس زمينه خود را به قسمت هاي کوچکتر تقسيم نمايند. (شکل 13)

    طراحي نما به گونه اي بايد انجام گيرد که عابر پياده با نگاه به نماي ساختمان مقياس آن را نسبت به خود درک کرده و از طبقه اي به طبقه ي ديگر حرکت کند. توصيه مي شود که نما به گونه اي طراحي شود که طبقات از يکديگر قابل تفکيک بوده و شمارش آن براي ناظر آسان و سريع باشد. ارتباط با مجاورت ممکن است عنصري يا جزئي (نما) از يک کل به خودي خود داراي تناسب و وحدت باشد در حالي که با قرار گرفتن در بستر کل (بدنه ي شهري) و در ارتباط با ساير اجزا ارزش شکلي خود را از دست بدهد. [10] مهم ترين عوامل مؤثر در ايجاد ارتباط شکلي ميان دو بناي مجاور در نماي شهري، رابطه ميان تناسب اجزا و اشکال روزنه ها، ورودي ها، سطوح پر نما، پيوستگي خطوط نماها و مواردي ديگر مانند رنگ و ترکيب مصالح مي باشد. ريتم (Rhythm) ريتم که معمولاً با موسيقي مرتبط مي باشد، تکرار يک عنصر در طراحي مي باشد. فرم را منظم نموده و چشم بيننده را به سويي حرکت مي دهد. تکرار يک طرح يا قسمتي از ساختمان، معمولاً نشان دهنده ي حرکت مي باشد. همانند الگوهاي موجود در طبيعت، ريتم به پيش بيني پذيري طرح کمک مي نمايد. بينندگان انتظار ديدن عناصر تکراري را در طرح دارند و اين امر با يک طرح خوب امکان پذير مي شود. اگر شما يک قوس ببينيد انتظار دومي را داريد و اگر يک ستون معرفي شود بايد ستون هاي ديگر به دنبال آن معرفي گردد. ذکر اين نکته بسيار مهم است که در طراحي ساختمان هاي بزرگ ريتم بايد همراه با تغييري در نظر گرفته شود تا عابر پياده بتواند به صورت بصري اندازه طول و عرض ساختمان را درک نمايد. همه چيز در ذهن انسان است: نظريه پردازان گشتالت از سال هاي 1920 تا 1930 به تعريف و بررسي اصول طبيعي ادراک انسان از محيط پيرامون پرداختند. استفاده از اين يافته ها زماني اهميت مي يابد که بخواهيم از اصول اوليه ي معماري استفاده نماييم. اصل هم جواري (Proximity) و اصل تشابه (Similarity) نحوه ي فعاليت مغز انسان را در تعبير بصري اشکال، بافت ها، و اشياء و دليل ايجاد اغتشاش بصري در صورت جاي گيري ناصحيح آن ها، تشريح مي نمايد. هر ترکيبي از اشکال که به ما داده شود سعي بر ساده کردن آن به نزديک ترين شکل اصلي مي نماييم. اين مطلب مهم ترين نکته ايست که هنگام استفاده از اصول طراحي بايد بدان توجه نمود. نتيجه گيري هر نما از اجزاي گوناگوني ترکيب شده که اين اجزا با استفاده از قوانين خاصي به نام اصول طراحي، در کنار يکديگر، جهت تشکيل يک کل زيبا به نام " نما " جمع مي شوند. هر بدنه ي شهري نيز از اجزايي به نام نماها تشکيل شده که در کنار يکديگر، جهت تشکيل يک بدنه ي شهري، چيدمان مي يابند. وظيفه ي ترکيب اجزا در تک نماها و خلق يک نماي متحد و زيبا بر عهده ي فردي به نام معمار بوده و تفکر و ايده او بر آن طرح حاکم مي باشد. استفاده از اصول ارائه شده قطعاً او را در خلق اثر منفردي به نام نما ياري مي رساند. اما در بدنه ي شهري ما با نماها روبه رو هستيم که هر يک داراي معمار (طراح) مجزا با ايده اي متفاوت است. لذا براي هماهنگي بين نماها و ايجاد يک بدنه ي شهري هماهنگ و متحد، به غير از اصول فوق نيازمند چهارچوبي معين و مشخص مي باشيم تا بتوان نماها را در راستاي رسيدن به تعادل، هماهنگي، تناسب، مقياس و زيبايي در بدنه ي شهري و به تبع آن در فضاي شهري راهنمايي و هدايت نمود. طراح شهري موظف است اين چهارچوب را در قالب ضوابط و معيارها و به شکل اسناد هدايت طراحي شهري در اختيار معماران قرار داده و معمار نيز موظف است در قالب ضوابط ارائه شده به طراحي و اجراي تک نما بپردازد و جزيي انسجام يافته در کل ايجاد نمايد. براي رسيدن به يکپارچگي و وحدت در بدنه ي شهري، توجه به موارد زير توصيه مي شود: - خط بنا - خط زمين - فصل مشترک دو نما با يکديگر - رنگ غالب زمينه - جنس مصالح و بافت نماها - تناسب روزنه ها - رعايت الگوي پايه، بدنه و آسمان در طراحي نما به گونه اي که از دور و نزديک قابل فهم و درک باشد. هر بنايي که در بدنه ي فضاي شهري بدون داشتن ارتباط و هماهنگي با بناهاي پيرامون خود بر پا شود، خطايي است که جبران آن، مستلزم سپري شدن سال هاي طولاني مي باشد.

    گشتالت (به آلمانی: Gestalt) نام یک مکتب در روانشناسی و نام گروهی کوچک از روانشناسان آلمانی پیرو این مکتب در قرن بیستم است که نظریات مکس ورتایمر را مبنای کار خود درزمینه بررسی یادگیری قرار دادند.

    بنیانگذاران این نهضت مکس ورتایمر (۱۹۴۳-۱۸۸۰) و دو همکار دیگرش به نام‌های ولفگانگ کهلر (۱۹۶۷-۱۸۸۷) و کورت کافکا (۱۹۴۱-۱۸۸۶) بودند و احتمالا این نهضت پس از انتشار مقاله مکس ورتایمر درباره حرکت آشکار در ۱۹۱۲ شکل گرفت

     

    نظریه شناختی گشتالت

    اساس نظریه شناختی را قانون تعادل روانی تشکیل می دهد. بنابراین هر انسانی در تلاش است تاکل وجود او از نظامی متعادل وپایدار برخوردار باشد. ولی یادگیری یعنی مواجه شدن با آنچه تا به حال ناشناخته بوده است تعادل فرد رابهم زده زمینه ایجاد تعادلی جدید را در او فراهم می کند.پس در نظریه شناختی یادگیری فرایندی است که باعث فروپاشیدگی تعادل فعلی فرد می شود واو میکوشد تابه یک تعادل روانی تازه دست پیدا کند.(سعادت،183:1383)

    گشتالت : وضع و شكل یا هیأت كل ، تصویر كلی سازمان‌یافته و شناخته شده .

    فرد می‌كوشد موجودات مادی را به صورت و هیأت كل درك كند ، یا به آن‌ها معنا و مفهومی سازمان‌یافته بدهد و در آن وحدتی به وجود آورد .

    در روانشناسی گشتالت ؛ پی بردن به ادراكِ ارتباط است كه موجب رفتارِ معنادار می‌شود .

    در روانشناسی گشتالت به دو عاملِ تصویر و زمینه توجه خاصی نشان می‌دهند و یادگیری را در نظر اول از برآیندِ این دو عامل میسر می‌دانند .

    زمینه : درامر یادگیری ومسایل آموزشی عبارت از آن چیزهایی است كه شاگرد با آن‌ها آشنایی دارد .مانند : معلم ، دوستان ، بستگان و موجوداتی كه رنگ و شكل خاصی دارند و به طور كلی تمامی آن چیزهایی است كه محیط مادی و محسوس شاگرد را تشكیل می‌دهد .

    به عبارت دیگر زمینه : آن چیزی است كه به تصویر در زمان و مكان مفهوم واقعی می‌بخشد .

    در روانشناسی گشتالت : ادراك به رشد اندام‌ها یا رشد طبیعی فرد بستگی دارد و در این مورد محقق شده كه ادراك كودكان از محیط و جهان پیرامون خود با ادراك بزرگسالان تفاوت دارد .

    ادراك از راه تجربه و آشنایی با مفهوم‌های اصلی طرح‌ها و الگوها حاصل می‌شود .

    قانون‌های گشتالت : روانشناسان گشتالتی معتقدند كه در گشتالت نیروی خاصی وجود دارد كه مسایل و امور را در طرح‌ها ، شكل‌ها و قالب‌های معینی سازمان می‌دهد و اساس ادراك و بینش را پایه‌ریزی می‌كند .

    1 ـ قانون فراگیری یا جامعیت ، بیانگر این واقعیت است كه سازمان روانی همواره به هیأت و شكل مطلوب و كمال‌یافته گرایش دارد . در این سازمان ویژگی‌هایی مانند نظم و ترتیب ، سادگی و پایداری برقرار است .

    2 ـ قانون مجاورت ، بیانگر عوامل سازنده‌ی یك میدان است كه در نتیجه‌ی نزدیك بودن به یكدیگر تشكیل دسته یا رده‌های مشخصی را می‌دهد .

    3 ـ قانون مشابهت ، موارد مشابه بر حسب ویژگی‌های خاصی كه دارند مانند شكل ، رنگ و جز آن . گروه‌های مشتركی را به وجود می‌آورند .

    4 ـ قانون بستگی ، در فرد گرایشی وجود دارد كه همواره می‌خواهد شكل‌ها و موقعیت‌های ناجور و نامتقارن را تكمیل كند ، یادگیری آن‌گاه انجام می‌شود كه طرح مطلوب یا هیأت نیكو حاصل آید .با سازمان دادن اوضاع یا رفع نقص حالت خشنودی در فرد فراهم می‌شود .

    5 ـ قانون نیك‌پیوستگی ، همانند قانون بستگی هر دو دارای جنبه‌های صراحت و زیبندگی یا كمال مطلوب می‌باشند .

    یادگیری از دیدگاه گشتالت :

    به صورت هیأت كل مطرح می‌شود نه از تركیب یا تحلیل اجزاء . قیاسی است و نه استقرایی .

    یادگیری عبارت از وقوع تغییراتی است كه در پاسخ به الگوها یا هیأت‌های كلِ معنادار حاصل می‌گردد . چنانچه وقتی دانش‌آموز با مسأله‌ی جدیدی روبه رو می‌شود بی‌درنگ به طرح و الگوهای گذشته‌اش مراجعه می‌كند تا در حل مسأله او را یاری نمایند و نهایتاً این‌كه یادگیری از دیدگاه گشتالت با ادراك ، بینش و حل مسأله ملازمت دارد .

    ادراك زمانی تحقق می‌یابد كه عواملی مانند : توجه ، احساس ، تجربه قبلی و معنا زمینه‌ساز آن باشد .هیأت كل همواره قبل از اجزا درك می‌شود .

    نقش بینش :یادگیری عبارت است از یافتن بینش‌های جدید یا تغییر در بینش‌های گذشته

    بینش : احساس و گرایشی است كه موجود زنده نسبت به ارتباط اجزا و موقعیت‌ها نشان می‌دهد .

    به عبارت دیگر : بینش عبارت از راه یافتن به كم و كیف یك مشكل و پی بردن به حل آن است .

    فرق یادگیری گشتالی با یادگیری تداعی‌گرایان (رفتارگرایی و ...)

    در گشتالت ، یادگیری با ادراك ، اندیشه‌ی بارور و بینش سر و كار دارد .

    در تداعی‌گرایان ، یادگیری ارتباط اجزایی مانند محرك و پاسخ مطرح است كه غالباً آن را مكانیكی و گشتالت را غیرمكانیكی نامیده اند

    ارتباط رفتار با یادگیری

    رفتار در نظر رفتارگرایان هرنوع فعالیت محسوس عضلانی یا تراوش برونی غده‌هاست مثل اشك و عرق و ... اما از نظر گشتالت : رفتار روانی به طور مستقیم مشهود نیست بلكه امری استنباطی است .

    تداعی‌گرایان (محرك ـ پاسخ) معتقدند كه هر نوع تغییری در رفتار به منزله‌ی یادگیری است و عكس آن نیز درست است . گشتالت در مخالفت اظهار می‌دارد : تغییر در بینش دارای اهمیت است .

    تغییر در رفتاریا یادگیری زمانی معتبر است كه بر پایه‌ی بینش استوار باشد.و یادگیری هم بدون تغییرات محسوس و مشهود در رفتار امكان‌پذیر است مانند وقتی كه برای فردی محرز شود كه كمك به بنگاه‌های خیریه سودمند و موثر است اما اگر استطاعت مالی نداشته باشد ممكن است هیچ فرصتی برای تغییر رفتار در او پیش نیاید .

    لذا نباید نتیجه گرفت كه هر تغییری دلیل بر یادگیری است و یادگیری هنگامی حاصل می‌شود كه الزاماً تغییر در رفتار محسوس پدید آید . طرفداران گشتالت به تجربه بیش از رفتار توجه می‌كنند و تجربه را رویدادی می‌دانند كه فرد از راه عمل و مشاهده به نتایج فعالیت‌خاصی پی می‌برد .

    نكته‌ی منفی در این است كه در شیوه‌های ارزشیابی فقط رفتار مشهود را در نظر می‌گیرند و حكم می‌كنند كه افراد چه رفتاری باید انجام دهند و آنان را به ابزارِ رفتارِ مطلوبِ خود وادار می‌سازند .

    نظریه‌ی شناخت‌شناسی تكوینی (ژان پیاژه)

    بدون آشنایی با ویژگی‌های فكری و عقلی كودكان در هر دوره‌ی سنی نمی‌توان در پیشرفت تحصیلی آنان توفیق ارزنده‌ای به دست آورد .در نظام پیاژه اساس یادگیری بر داد و ستد فرد با محیط و دوره‌ها و مراحل رشد استوار است .كودك در نتیجه‌ی تعامل با افراد و شرایط زیستی و اجتماعی ، خود را با محیط سازگار می‌سازد ، بنابراین ، مفاهیم و محتوا ساخت و كاركرد از اهمیت بالایی برخوردارند .در كاربرد آموزشی نظریه شناخت‌شناسی تكوینی باید موارد زیر را در نظر گرفت :

    1 ـ همنوایی فكری

    2 ـ بهره‌گیری از مطالب عینی

    3 ـ تنظیم سلسله مراتب درسی

    4 ـ توجه به سطح اختلاف مطالب موجود و جدید

    5 ـ آموزش انفرادی

    ارزشیابی با رویكرد شناخت گرایی

    *درارزشیابی با رویكرد شناخت گرایی، علاوه بر آزمون های عینی از آزمون‌های انشایی و باز- پاسخ نیز استفاده می شود.

    *درارزشیابی با رویكرد شناخت گرایی، هر روش ، ابزار یا موقعیتی كه برای سنجش وارزشیابی دانش اموزان استفاده می شود باید با توجه به رشد سنی و شناختی دانش آموزان انتخاب شده باشد.

    *درارزشیابی با رویكرد شناخت گرایی، تكالیفی برای فراگیران مطرح می شود كه با سطح توانایی فرد آن ها متناسب باشد. هیچ چیز به اندازه‌ی شكست و ناكامی بیش از حد برانگیزش و علاقه تأثیر مخرب ندارد.

    *درارزشیابی با رویكرد شناخت گرایی، تكالیفی برای فراگیران ارائه می شود كه به گام های كوتاه تقسیم می شود تا در آن ها برای توسعه‌ی شناخت از گام ساده به پیچیده استفاده شود.

    *درارزشیابی با رویكرد شناخت گرایی، فرآیند كسب دانش مورد‌ارزیابی‌قرار‌می‌گیرد.

    *در ارزشیابی با رویكرد شناخت گرایی، راهبردهایی كه دانش آموز از آن ها استفاده می كند تا دانش، مهارت ها وعادت های كاری را به گونه‌ای معنادار، در انجام تكالیف به كار ببرد، مورد قضاوت قرار می گیرد.

     

    کلمه ی گشتالت در زبان آلمانی به معنای کل می باشد و مکتب روانشناسی گشتالت با بهره گیری از سنت فلسفی آلمان در دهه ی دوم قرن 20 بنیانگذاری شد. بنیانگذاران این مکتب گروهی از روانشناسان آلمانی بودند که سرپرستی این گروه با ورتایمر بود و اعضای دیگر آن کوفکا، کوهلر( او سخنگوی نظریه ی گشتالت و جوان ترین عضو از مثلث بنیانگذاران بود و البته پرنفوذ ترین و فعالترین و مشهورترین آنها هم بود او در سال 1929 کتابی با عنوان " روانشناسی گشتالت " نوشت که در آن هم این مکتب را معرفی کرد) و لوین بودند.
    فرمول اساسی نظریه ی گشتالت را می توان این چنین بیان کرد: «کل» هایی وجود دارند که خصوصیاتشان در مجموع فراتر از جمع عددی اجزای تشکیل دهنده ی آنهاست.
    ابتدا، روانشناسان گشتالت در انتقاد و مخالفت با نظریه های ساخت گرایان، با رفتارگرایان هم صدا شدند، اما طولی نکشید که در تبیین پدیده های روانشناختی رودر روی آنان قرار گرفتند.
    افراد متعددی بر شکل گیری این مکتب اثرگذار بوده اند از جمله کریستیان فن اهرن فلس(1859-1932) که اثرش به علت اینکه ورتایمر دانشجویش بود، کاملاً مستقیم بود.
    او بیان کرد که همه ی ادراک های ما دارای کیفیت گشتالت اند( کلیت، تمامیت، انتقال پذیری) اما اجزای سازنده ی آنها فاقد این خصوصیات اند.
    او دو خاصیت کلی گشتالت را عنوان کرد:
    1)کل چیزی بیشتر از مجموع اجزایش است
    2)گشتالت دارای کیفیت انتقال پذیری است. منظور از انتقال پذیری هم این است که تغییر دادن برخی از اجزای مجموعه ( مثلاً کلید های ملودی) گشتالت آن ثابت می ماند.
    جالب اینکه کسی چون آلبرت آینشتاین(1879-1955) هم با این مکتب مرتبط است.
    ورتایمر با او آشنایی نزدیکی داشت. گشتالتی ها بیش از پیروان دیگر مکاتب به زمینه ی دید مشاهده کننده، یا به عبارت دیگر" چارچوب مبنای بینایی " توجه می کنند که این افکار مستقیماً از افکار علمی آینشتاین در زمینه الکترو دینامیک اجسام متحرک ، نشئت می گیرد!
    داستان شکل گیری انگیزه ی گشتالت:
    در تابستان 1910 ورتایمر از وین عازم سرزمین راین در آلمان بود. در حین سفر همان طور که از دریچه ی ترن به بیرون نگاه می کرد، متوجه شد که درخت ها و خانه هایی که در میدان دید او قرار دارندبا ترن او در حال حرکت اند، گویی با آن مسابقه گذاشته اند! او از خود این سؤال را کرد که با اینکه مسلم است این اشیاء همه ثابت اند و فاقد حرکت، پس علت جابجایی چیست؟! و تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که شاید فرآیند ادراکی ما با احساس مجردی که از آن اشیاء به وجود می آید، متفاوت است.
    او سفرش را نیمه کاره گذاشت و در فرانکفورت پیاده شد و در گوشه ی هتل به نظاره ی تصویرهایی که در یک استربوسکوپ ایجاد می شود، پرداخت. استربوسکوپ وسیله ای است که در آن تصاویر پشت سر هم می آیند و در بیننده نوعی تصویر محرک را القاء می کنند در روز بعد به دانشگاه فرانکفورت خدمت پروفسور " فریدریش شومان " که استاد فیزیک بود و در زمینه ی ادراک فضا در جهان علمی شهرت بسیار داشت ، رفت و مسئله را مطرح کرد. اما او هم نتوانست پاسخی بدهد. اما ورتایمر را تشویق کرد و همه ی وسایل آزمایشگاهی اش را به همراه یک تاکیستوسکوپ( وسیله ای که با کمک آن می توان فاصله ی زمانی محرک های بینایی در میدان دید را به دلخواه تنظیم کرد) در اختیارش قرار داد. و البته 2 نفر از همکاران جوان خود به نام کهلر و کوفکا را به او برای همکاری معرفی کرد.
    در نخستین آزمایشها او در ابتدا روی یک محور افقی دو نقطه ی نورانی A و B را به تناوب روشن کرد و فاصله ی زمانی ارائه دو محرک را به وسیله ی تاکیستوسکوپ اندازه گیری کرد. او مشاهده کرد، زمانی که فاصله ی زمانی بین ارائه دو محرک یک پنجم ثانیه باشد دو نقطه ی نورانی در آن ِ واحد دیده می شوند. ولی اگر فاصله به یک پانزدهم برسد حرکت از نقطه ی A به B به طور کامل ادراک می شود. اما زمانی که فاصله ی زمانی به یک سی ام ثانیه برسد، فقط یک خط نورانی افقی بدون حرکت به چشم می خورد.
    در جلسات بعد او به جای نقطه های روشن از دو خط نورانی استفاده کرد، که حالت عمودی و افقی داشتند. و با تنظیم فاصله ی زمانی بین محرک ها به جایی رسید که یکی از آزمودنی ها حرکتی انتقالی با زاویه ی 90 درجه قائم را گزارش می کرد و دو خط را جدا نمی دید! به عبارتی مانند این که خط خم و راست می شود. در همه ی این آزمایشها مشاهده می شود که گشتالت یا کل ، دارای خاصیتی ( حرکت ) است که در اجزای آن نیست.
    در سال 1912 ورتایمر در مقاله ای به نام " مطالعات تجربی درباره ی حرکت" این پدیده را حرکت پدیده ی " فای " نامید. در حقیقت این پدیده موجودیت مکتب روانشناسی گشتالت را اعلام کرد. البته ورتایمر کاشف این پدیده نبود. حدود 25 سال پیش این پدیده با اختراع فیلم های متحرک سینمایی شناخته شده بود. اما آنچه تازگی داشت توصیف ورتایمر از این پدیده بود.
    توجیه کلاسیک این پدیده این بود که این ادراک حرکت بر اثر حرکت چشم در هنگام تعقیب محرک ها است. اما آزمایش ساده و مبتکرانه ورتایمر این فرض را رد کرد.
    او از آزمودنی می خواست که به یک نقطه ی نورانی خیره شود سپس در دو طرف آن به فاصله ی چند سانتی متر ، دو نقطه ی نورانی دیگر به فواصل معین روشن و خاموش می شد. و آزمودنی با وجود نگاه کردن به آن نقطه ی نورانی ، حرکت را درک می کرد. با توجه به این که چشم نمی تواند در آنِ واحد در دو جهت مخالف حرکت کند، فرض کلاسیک رد شد و ورتایمر نتیجه گرفت که حرکت در تجربه ی بینایی است نه در چشم. و این تجربه ی بینایی کلیتی است متشکل از اجزاء و عناصر بی حرکت که پس از ایجاد یک کل یا گشتالت موجد ادراک حرکت شدند. ورتایمر با تکیه بر این اصل نتیجه گرفت که کل نسبت به اجزای خود از نظر پدیداری اولویت دارد. یعنی ما اول درخت را می بینیم و سپس برگ ها و تنه ی آن را. و به همین علت است که باید تجربه ی ادراکی را از بالا به پایین، یعنی از کل به جزء بررسی کنیم نه از پایین به بالا( استقراء را باید کنار گذاشت و از قیاس استفاده کرد).
    ولی دلیل کنونی این پدیده چیست؟!
    توجیهی که در حال حاضر برای این پدیده وجود دارد پدیده ی " تضاد متناوب " است.
    به طور مثال زمانی که ما به یک نقطه ی رنگی برای چند ثانیه خیره شویم و سپس نگاه خود را روی یک صفحه ی خاکستری رنگ متمرکز کنیم، دو نوع تصویر تدریجی در ذهنمان مجسم خواهد شد. پس تصویر مثبت که مشابه همان نقطه ی اول است و می تواند ایجاد شود یا نشود. و پس تصویر منفی که با رنگ مکمل نقطه ی اولی است که دیده ایم و حتماً ایجاد می شود. با توجه به این که علت وجود پس تصویر مثبت این است که تأثیر محرک بینایی پس از حذف محرک نیز تا مدتی در شبکیه باقی می ماند، می توان حرکت را همان عبور محرک های معین و متوالی از برابر چشم و نیز قرار گرفتن تأثیر محرک جدید بر روی پس تصویر محرک قبلی درنظر گرفت.
    و حتی حرکت آشکاری که ما در تصاویر سینمایی می بینیم ، همه به علت وجود پس تصویر است. در تصاویر سینمایی تصویر های بدون حرکتی با فاصله ی زمانی بسیار کوتاهی ارائه می شود. و در فاصله ی بین هر دو تصویر نور قطع می شود که در ما القاء حرکت می کند.
    ورتایمر با آزمایشهای خود، حرکت آشکار پدیده ی " فای " را توصیف کرد. که حرکت در کل پدیده است و نه در اجزای انتزاعی به وجود آورنده ی آن. و مهم ترین عامل ادراک حرکت همان تنظیم فواصل زمانی حرکت های بینایی است.
    در مکتب گشتالت قانونی به نام پرگنانس از اهمیت بالایی برخوردار است. اندام های حسی از گشتالت های موجود در محیط ادراکی متأثر می شوند و به صورت محرک های گوناگون ( احساس های مجرد ساده) به مغز منتقل می شوند. و مغز طبق قانون پرگنانس سعی می کند که به تجربه ی ما از دنیای خارج (که حاصل تأثیر متقابل میدان های نیروی مغز و محرک های حسی وارد شده است) شکل دهد. به عبارتی این قانون مطرح می کند که فعالیت های مغز همیشه به صورتی ساده و منظم و سازمان یافته توزیع می شود.
    از اصول مطرح شده در این مکتب ثبات ادراکی می باشد که عبارت است از تمایل یا عادت آدمی به ثابت و یکنواخت دیدن اشیاء محیط خارج، حتی اگر این اشیاء تغییر حالت دهند و یا به نحو دیگری روی شبکیه چشم اثر بگذارند.
    به عبارتی وقتی که مردی از دور به سمت ما می آید و لحظه به لحظه تصویرش در حال تغییر است و اثر متفاوتی بر روی شبکیه ما می گذارد، به هیچ وجه در ذهن ما بزرگ یا کوچک نمی شود، بلکه یکسان است.
    کهلر تأکید دارد که ثبات ادراکی انعکاس مستقیمی است از فعالیتی که در مغز می گذرد. این که یک شی معین را در شرایط متفاوت و در موقعیت های مختلف، به طور ثابت می بینیم به علت ارتباط آن شی با دیگراشیاء است که ثابت باقی مانده اند؛ و چون نسبت ارتباط آنها ثابت مانده، میدان فعالیت مغز هم ثابت مانده و در نتیجه تجارب ذهنی (ادراک) ما هم همان است که بوده است! به عبارتی وقتی رنگ پوست فردی در آفتاب به محیط نسبت خاصی دارد، با آمدن او به سایه، به علت حفظ شدن آن نسبت، تغییری در ادراک ما ایجاد نمی شود.
    اصول سازمانی ادراک
    بر اساس نظریه ی گشتالت ادراک باید براساس قوانین و اصول سازمانی صورت گیرد که تابع یک طرح کلی است. این قوانین عبارتند از: مناسبات نقش و زمینه، قانون مشابهت، قانون مجاورت، قانون یکپارچگی و اصل پیوستگی. در این میان تنها به نقش و زمینه اشاره می کنم.
    نقش و زمینه: فضای حیاتی که با حواس خود با آن ارتباط برقرار می کنیم از دو قسمت تشکیل شده است: قسمتی که مشخص است برجسته است و خصوصیت شی بودن را دارد، که می توان آن را نقش نامید و دیگری اشیاء و پدیده هایی که به کلی در محیط ادراکی ما مستهلک شده اند و در حکم زمینه اند و به طور کلی تفاوت گذاشتن بین نقش و زمینه بستگی به سیستم ادراکی ما دارد و بهترین شاهد جهت اثبات این موضوع اشکال دوهویتی " روبین " است. در این اشکال نقش و زمینه به علت خصوصیات و امکانات مشابه، به طور دائم جای خود را عوض می کنند. تا به حال به این اشکال دقت کرده اید؟چی می بینید؟

    سوء تفاهم هایی در زمینه ی روانشناسی گشتالت:

    گشتالت درمانی؛ بیشتر اوقات تصور می شود که گشتالت درمانی از روانشناسی گشتالت منشأ گرفته است، در حالی که در حقیقت چنین نیست و شباهت این دو فقط شباهتی اسمی و ترمینولوژیکی است. گشتالت درمانی را " فردریک پرلس " و دو نفر از همکارانش با انتشار کتابی تحت همین نام در سال 1951 مطرح کردند. گشتالت درمانی از نظر یک روش روان درمانی هر ارزش احتمالی که داشته باشد ، نباید تصور کرد که این روش کاربردی تکنیکی از روانشناسی گشتالت است و در چارچوب عملی آن تکامل یافته است!
    مایکل ورتایمر( فرزند ماکس ورتایمر) در سال 1987 گفت: بین آرای پرلس و نظریه های گشتالتی هیچ گونه ارتباطی وجود ندارد.
    به طور کلی باید افزود که گشتالتی ها چندان هم بی علاقه نبوده اند که از آرای آنها در امور کلینیکی استفاده شود. شاهدی برای این گفته اشاراتی است که " ورتایمر " در کتاب تفکر خلاق خود در مورد علاقه اش به رشته ی روان درمان شناسی کرده است. در سال های 1920 ورتایمر به یکی از دانشجویانش کمک کرد که در زمینه ی پارانوئیا یک نظریه ی گشتالتی ارائه کند. و این نظریه در حال حاضر هم می تواند مورد استفاده قرار گیرد.
    در آخر باید گفت؛ اگرچه روانشناسی گشتالت در حال حاضر سرنوشتی چون بسیاری از مکاتب دارد و به عنوان یک مکتب جداگانه شناخته شده نیست، اما اثری که بر روانشناسی گذاشت بسیار حائز اهمیت است. به طوری که با عدم وجودش، می توانستیم روانشناسی معاصر را به گونه ای دیگر متصور شویم!

    مكتب روان شناسي گشتالت، بر زمينه هاي متنوعي از فلسفه و علم و هنر تاثير كرده است و هدف اين پژوهش، چگونگي تاثيرگذاري اصول ادراك ديداري گشتالت بر طراحي و صفحه آرايي كتاب هاي درسي مي باشد. اين تحقيق كاربردي، به روش توصيفي- تحليلي و شيوه كتابخانه اي صورت پذيرفته است و موضوع آن در حيطه تحصيلات و تجربيات تخصصي و حرفه اي نويسنده مقاله مي باشد. اصول ادراك ديداري گشتالت، شامل مناسبات نقش و زمينه، مشابهت، مجاورت، يكپارچگي، پيوستگي، مي باشد كه اين پنج اصل، تحت نفوذ قانون كلي پرگنانز هستند كه مفهوم كمال پذيري و ثبات ادراكي را مي رساند و در مقاله حاضر، عملكرد هر يك از اين اصول در صفحه آرايي كتاب درسي بيان مي شود. لوهر، سه اصل شكل و زمينه، مرتبه بندي و گشتالت را براي طراحي كتاب هاي درسي پيشنهاد مي كند و سه نوع گروه بندي در متن كتاب هاي درسي بر اساس اصل مشابهت و اصل مجاورت از اصول پنجگانه گشتالت، توضيح داده مي شود كه هر يك در صفحه آرايي كتاب هاي درسي چه تاثيراتي مي توانند داشته باشند. بر مبناي اصل مشابهت و اصل مجاورت، سه نوع گروه بندي:‌ مرتبه اي، موازي، مادون، شرح داده مي شوند كه در صفحه آرايي كتاب هاي درسي كاربرد دارند. سپس اصول طراحي ويليامز، بر اساس قوانين ادراك ديداري گشتالت، توضيح داده مي شود كه شامل اصول مجاورت، هم ترازي، تكرار، تضاد است.

      انتشار : ۳ اسفند ۱۳۹۶               تعداد بازدید : 1852

    برچسب های مهم

    دیدگاه های کاربران (0)


    مطالب تصادفی

    • آموزش کامل مدلینگ نمای کلاسیک در اسکچاپ
    • مقاله نقش فضاهای باز محله در رشد و خلاقیت کودکان
    • مقاله  ادراک محرک ها در محیط کنترل شده و تاثیر جنسیت بر آن
    • پاورپوینت معماری مدرن متاخر
    • مقاله  بررسی عملکرد شهرهای جدید با تاکید بر جمعیت پذیری
    • دانلود SketchUp Essential Training - آموزش اسکچاپ، نرم افزار مدل سازی سه بعدی

    از همین حالا شروع کنید !